تیک تاک ساعت تاک تیک تاریخ است

عشق...

 یک شبی مجنون نمازش را شکست 
  بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٩ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ  توسط سپیده  نظرات ()

تصمیم کبری در یک لحظه

فکر کن از اون روزی که دانشگاه قبول شدی فقط و فقط هدفت فوق بوده و تو طول ترم هم جوری واحد برمیداشتی که که بتونی سال آخر دانشگات امتحان فوق بدی.بعدشم بشینی بادوستت کلی برنامه بچینی که از کی شروع کنی درس خوندن و حتی روزای سالن مطالعه رو هم مشخص کنی بعد یهو خیلی قاطع به همه اعلام کنی که به نظر من فوق خواندن کار مزخرفیه و من تحت هیچ شرایطی برای فوق نخواهم خواند.

یا مثلا فردا جشن عقد دختر عمت دعوت باشی بعد یهو تصمیم بگیری که موهات رو حنا بگیری و هرچی ملت بگن نکن اینکارو تو  اینکارو بکنی.و وقتی موهای خوشرنگت رو تو آیینه ببینی حظ کنی از این تصمیم گرفتنت.

کلا آدمی هستم که همیشه اینجوری تصمیم میگیرم.تا الانم خدارو شکر پشیمان نشدم.میخوام بعد از مدتی یه حال اساسی به دلم بدم و طبق نظریاتش عمل کنم...البته به جز در یه مورد به خصوص.

پ.ن١:یکی از بهترین مسافرتهایی بود که تا حالا رفتم.البته جای دوستاه پایه ی همیشگی فوق العاده خالی بود.

پ.ن٢:از این به بعد حضور پررنگ تری خواهم داشت.

 

+ نوشته شده در  شنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٩ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ  توسط سپیده  نظرات ()