....
نشسته ام سر جای همیشگی ام توی اتاقم.کنار پشتی ایه که کنار بخاریه و همیشه بند و بساطم اونجا پهنه .یه نیم ساعتی میشه که هندسفری تو گوشمه و یه خودکار گرفتم دستمو و گاهی رو کاغذ یه تیکه از ترانه رو مینیویسم و سریع خطش میزنم بعد دوباره مینیویسم و دوباره...یهو نا خود آگاه(( تیک تاک ساعت تاک تیک تاریخ است))رو بزرگ وسط برگه مینویسم و میخوام خطش بزنم اما دلم نمیاد و نگاش میکنم....
یاد 20 تیر میفتم که با چه ذوق و شوقی درستش کردم و خوشحال بودم از اینکه یه صفحه از این دنیای مجازی بزرگ مال منه و هرچی دلم میخواد میتونم توش بنویسم...الان دقیقا 6 ماه و 6 روز از اون روز میگذره و من نمیدونم اون همه ذوق و شوق یهو کجا گذاشتند رفتند....میخواستم تعطیلش کنم.نمیدونم تا حالا برات پیش اومده یا نه...ولی من چند وقته همچین حسی دارم...اینکه دوست ندارم ذهنم درگیر چیزی باشه حتی درگیر یه صفحه مجازی که چند وقت یه بار آپش کنم...خلاصه این حسه همین جوری ادامه داشت تا امروز که اومدم تو صفحه مدیریت مرکزی همه ی نظرات رو از اون روز اول تا الان خوندم و دیدم که چقدر این وبلاگ و دوستام رو دوست دارم و نظرشون برام مهمه....پس میمونم و منتظر ذوق و شوق میشم تا دوباره برگرده....
**دوشنبه شب یلداست و من بدجوری دلم یه شب یلدای واقعی میخواد.از اون شب یلدا هایی که یه کرسی میذارن تو یه اتاق دنج و جمع و جور که پنجره هاش اونقدر پایینه که هر وقت از زیر لحاف کرسی سرت رو بالا میاری و برفای گلوله گلوله رو نگاه میکنی دوباره سردت میشه و لحاف رو تا گردنت بالا میکشی... همه دور کرسی جمع میشن و خبری از این تکنولوژی مزخرف نیست...بعدش یه آدم خوش صدا برای همه فال حافظ میگیره وشاهنامه میخونه و تو دلت قنج میره از این همه حس خوب ایرانی بودن....
پیشاپیش شب یلداتون مبارک .ایشاله شب خوبی باشه براتون....
**ببخشید که تو این مدت به دوستان سر نزدم.خدمت میرسم
