تیک تاک ساعت تاک تیک تاریخ است

عبرت

 ((خدایا آن ده که آن به))   نمیدونم چرا یه جمله به این زیبایی و کوتاهی رو اینقدر زود فراموش میکنم و به خاطر این فراموشی ضرر میکنم...

تا حالا خیلی برام پیش اومده که یه دعایی میکنم و یادم میره که آخرش بگم ((آن ده که آن به)) و به خاطر دعای خودم کلی پشیمون میشم ولی باز دوباره پند نمیگیرم...

یه چند وقتی میشد که یه چیزی از خدا میخواستم اما هر بار میخواست اتفاق بیفته یه مسئله ای پیش میومد و نمیشد...منم دوباره اصرار به خدا...تازه بعضی وقتها هم با خدا لج میکردم...فکر میکردم اگه این اتفاق بیفته دیگه از این بهتر نمیشه...

بلاخره امروز اون اتفاق افتاد...من چی فکر میکردم و چی شد...امروز بازم به نادایی خودم و دانایی تو پی بردم.امروز باز فهمیدم چقدر دوستم داری که چند بار نذاشتی این اتفاق بیفته اما من اصرار کردم.غافل از اینکه شاید تو بخوای این اتفاق دیرتر بیفته یا اصلا نیفته...الان به خاطر اصرارم پشیمونم ولی این پشیمونی رو دوست دارم به شرط اینکه تکرار نشه...

 اینو اینجا نوشتم تا دیگه فراموشم نشه و عبرت بگیرم.فراموشم نشه که تو خیر مطلقی.فراموشم نشه که هر چیزی که تو بخوای بهترینه هر چند من درک نمیکنم...

 

    خدایا یاریم کن  

                 تا هر آنچه را که تو دیر میخواهی زود نخواهم

                  و هر آنچه را که تو زود میخواهی دیر نخواهم...

 

**این دو هفته که نبودم سرم خیلی شلوغ بود و روزهای خوبی داشتیم با خواهر جان.(خدا را شکر)

**آی از این ماه آذر بدم میاد.امتحانهای میان ترم خیلی بدتر از پایان ترمند.دوشنبه یه امتحان وحشتناک دارم دعا کنید برام.

**این جمله رو خیلی دوست دارم(هوا بس ناجوانمردانه سرد است...)امروز با تمام وجود حسش کردم.

+ نوشته شده در  شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۸ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ  توسط سپیده  نظرات ()

خودمانی

الآن که به فردا فکر میکنم که فردا این موقع ایشااله تو اینجایی انگار تو دلم فولاد آب میکنند...با اینکه 3 هفته پیش دیدمت ولی دلم برای تو و اون خپل عزیز دلم یه ذره شده.لعنت بر فاصله و دوری که بعضی وقتا دیدن عزیزانت رو برات آرزو میکنه...

هر وقت تو میخوای بیای قبل از خودت این خاطراتت هستند که میان و من رو دلتنگ همه ی لحظه های قشنگی میکنن که با هم داشتیم .البته ما اکثر خاطراتمون از بچگی تا حالا به 4نفر دیگه گره خورده:سارا و رضا(دختر خاله و پسر خاله) رضا و سعید(پسر عمه ها).کاش اونا هم با تو میومدند تا مثل همیشه 6نفرمون دور هم جمع میشدیم.

 

 امروز مثلا خواستم قبل از اومدنت درس بخونم چون وقتی تو میای دیگه درس تعطیله.وقتی تو اتاق نشستم تا درس بخونم جای خالی همتون اومد جلو چشمم.یاد اون روزی افتادم  که تو همین اتاق والیبال نشسته بازی کردیم و اون ظرف رو شکستیم ...یاد اون شبی که صدا ضبط کردیم...یاد لحظه هایی که از بیکاری یخ میخوردیم و مسیرش رو حس میکردم...یاد بازی 110 که خودمون اختراعش کردیم و بعد از اون بازی تموم بدنمون درد میکرد و یاد تمام لحظه های خوب با هم بودن...

 

آخرین باری که 6نفرمون کامل دور هم جمع شدیم عید بود.وای که چقدر خوش گذشت و چقدر آتیش سوزوندیم.مثل همیشه تو اتاق ما جمع شدیم.نیم ساعت اول مثل همیشه یادوآری خاطرات گذشته و از ته دل خندیدن...بعدش گل یا پوچ و پانتومیم و تخته نرد وهرشب تا 2و3 بیدار موندن و ... سیزده به در چقدر خوش گذشت.با این هیکل های گنده  گرگ گرگ بازی کردیم و سعید گرگ افتخاری میشد...

 

 

چقدر دور ونزدیکیم به هم.اولین جدایی رو تو شروع کردی.اولین کسی که از گروه دور شد تو بودی.وقتی ازدواج کردی و رفتی تهران.بعد از تو سارا و رضا که اومدند تهران.بعدش سارا شهید بهشتی قبول شد و ماندگار تهران شد.بعد رضا(پسر عمه) نفت قبول شد و رفت آبادان.من ریاضی کاربردی رازی قبول شدم  و همین جا موندم.بعدش رضا(پسر خاله)فیزیک کرمانشاه قبول شد و اومد اینجا.بعدش سعید مهندسی شیمی قبول شد و رفت قوچان...

امروز همش اون حرف ننه جان عزیز دلم تو گوشم بود...اون روزی که هممون تو اتاق طبقه پایین نشسته بودیم و صدای هرهر و کرکرمون خونه رو برداشته بود..وقتی برامون میوه آورد بهمون گفت :قدر این لحظه رو بدونید یه روزی اینقدر از همدیگه دور میشد که حسرت این روزها رو میخورید ...امروز همون روزه. کاش فردا دوباره جمعمون جمع میشد...همیشه با آمدن تو تموم این خاطرات زنده میشن...

 

سحر عزیزم همیشه با اومدنت کلی انرژی میاری مخصوصا از یه سال پیش که همراه خودت یه عسل شیرین کوچولو(فاطیما)رو میاری.این انتظار کشیدن برای دیدن تو رو دوست دارم...

حیف که این اومدن و رفتنت خیلی زود میگذره.کاش میشد بعضی وقتها ثانیه ها رو تمدید کرد...

سعید/ رضاها/سارا و سحر عزیزم پیشم نیستید ولی یادتون همیشه باهامه. همیشه به داشتن دوستایی مثل شما دلگرمم و میدونم شما هم شدیدا به داشتن دوستی مثل من افتخار میکنید.

به امید روزی که دوباره 6تاییمون دور هم جمع شیم... . 

 

+ نوشته شده در  شنبه ٩ آبان ،۱۳۸۸ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ  توسط سپیده  نظرات ()

چرندیات

1)از وقتی از مسافرت برگشتم اصلا نوشتنم نمی آد.کلی هم موضوع دارم ها اما حوصله جمع و جور کردن و نوشتن رو ندارم.یه جورایی هنگ کرده مغزم.

   

 2)با خود خودم در حال جنگ و نزاعم.یه جورایی بین داشته ها و نداشته هام سرگردان شدم.از اینکه نداشته هام بیشتر از داشته هام هستن عصبی ام... به خود خودم که نگاه میکنم میبینم بعضی چیزاش اونی نیست که میخوام.دوست دارم اون بعضی چیزها رو عوض کنم اما سخته چون خود خودم خیلی لجبازه.باید تکلیفم رو با خودم روشن کنم...جنگ جنگ تا پیروزی!!!

 

3)شبا که حافظ میخونم یه دفعه وسط غزل میرم یه دنیای دیگه...به معشوقه حافظ فکر میکنم .کاش عکس حافظ و معشوقه اش رو اول کتاب حافظ میذاشتن.خیلی دوست دارم بدونم کی بوده که دل حافظ ما رو اینجوری برده...خوش به حالش.

 

4)سه شنبه28/7/88 روز دختر بود.علاقه خاصی به این روز دارم.حس خیلی قشنگی بود.مرسی از کسایی که این روز رو به  من تبریک گفتند.اون روز با بچه ها چقدر به این جمله خندیدیم:))ایشاله سال بعد روز زن...))

 

5)پنج شنبه 30/7/88با دانشگاه رفتیم اردو بروجرد.جاتون خیلی  خیلی خالی اصلا خوش نگذشت!!!هنوز خسته ی اون اردو ام.تو اردو وقت نهار و خوردن میشه به شخصیت خانوادگی دیگران پی برد...(نکته کنکوری!!!)

 

6)خداوکیلی اگه خواب نبود چیکار میکردم؟؟؟این روزا اینقدر از خواب خوشم میاد که نگو...شبا که میخوام بخوام همش نگران اینم که صبح باید ساعت 7 بیدار شم.بین کلاسها هم میرم تو نمازخانه میخوابم.آی کیف میده.خدایا خواب را از ما مگیر...

 

7)عاشق این هوام.کمی تا قسمتی ابری  رعدوبرق  کمی باران...به به...صبح ها که میرم دانشگاه و سرمای هوا تو وجودم میپیچه کیف میکنم.کلا سرما خیلی بهتر از گرماست .البته سرما همیشه دلیل سردی نیست....

 

 

با این ذهن آشفته ای که من دارم اگه بخوام همین جوری ادامه بدم فکر کنم تا 100 باید برم.الآن که به این 7مورد نگاه میکنم میبینم که واقعا چه عنوان مناسبی براش انتخاب کردم.چه بهش میاد...

+ نوشته شده در  شنبه ٢ آبان ،۱۳۸۸ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ  توسط سپیده  نظرات ()