تیک تاک ساعت تاک تیک تاریخ است

شوک

آدمها می آیند        زندگی میکنند            میمیرند و میروند    اما

فاجعه ی زندگی تو      آن هنگام آغاز میشود که      آدمی میمیرد

اما نمیرود      می ماند     و نبودنش در بودن تو      چنان ته نشین میشود

                       که تو میمیری       در حالیکه زنده ای.....

 

 

**سه شنبه ساعت ۴و نیم صبح زلزله ای به شدت ٨/۴ کرمانشاه رو لرزوند.فکر نمیکردم اینقدر جان عزیز باشم.واقعا از ترس زانوهام میلرزید.تو اون ۵ دقیقه ای که تو چارچوب در وایساده بودم تمام گناهام اومد جلو چشمم.داشتم فکر میکردم اگه یه کم شدت زلزله بیشتر بود الان کجا بودم...حالم خیلی بد شد.از ترس چشمامو بستم و دستام رو گذاشتم رو چشمام.  از اون لحظه تا الآن تو شوکم...

 

**فردا داریم میریم مسافرت تا دوشنبه نیستم .ایشااله به سلامتی که برگشتم به وبلاگ دوستان سر میزنم.دلم براتون تنگ میشه.به امید دیدار ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ  توسط سپیده  نظرات ()

کفش و یار...

یکی از دوستای عزیزم که خیلی خاطرشومیخوام(سارا)به فرد مورد نظر میگفت کفش.مثلا میگفت:سپید ببین اون پسره کفش خوبیه ها...دلیل این اسم گذاری رو از سارا پرسیدم گفت که از دوستش شنیده .اصلا برام مفهوم نبود و دلیلش رو نمیفهمیدم تا اینکه...

 

چند روز پیش رفتم بازار تا کفش بخرم.همیشه از کفش اسپرت سفید لژ دار خوشم میومد .اولین  مغازه دقیقا دیدمش خوشم اومد و خریدمش.

روز اول دانشگاه پوشیدمش کمی پام رو اذیت میکرد ولی خب گفتم چند روز باهاش راه برم خوب میشه.روز دوم خیلی بدتر

 شد و حسابی پام رو داغون کرد.طوری اذیت کرد که تا سلف چند باری وایسادم  اصلا تنگ نبود ولی نوک پامو میزد.خلاصه اومدم خونه قالب توش گذاشتم به امید اینکه بهتر شه...

فرداش پوشیدمش.واقعا اذیت میکرد طوری بود که اجداد محترم پا به پای من میومدند و از من پیشی میگرفتند و جلوی

 چشمام رژه میرفتند...

تا اون روز فکر نمیکردم که کفش خوب اینقدر مهم باشه. حسابی کلافه شده بودم .سر کلاس اصلا حواسم به درس نبود.منی که هر 5دقیقه آب میخورم اون روز اصلا آب نخوردم و حتی بوفه هم نرفتم بس که اذیت میکرد.

 وقتی داشتم برمیگشتم خونه یاد حرف سارا افتادم.دیدم کفش و یار چقدر به هم شبیه اند.

 

 اگه دقت کنی یه یار خوب مثل یه کفش خوبه به دلایل زیر:

 

1)وقتی میخوای بدویی و به مقصدت برسی پات رو اذیت نمیکنه بلکه باعث میشه سریعتر و راحت تر به مقصدت برسی.

2)هر جا بری پا به پات میاد و تنهات نمیذاره.

3)شاید اوایلش کمی پات رو بزنه اما اگه واقعا خوب باشه بعد از یه مدت کوتاه اندازه پات میشه.

4)اون آسیب میبینه تا به تو آسیب نرسه.

5)اگه بخواد اذیت کنه واقعا میتونه اون روزتو خراب کنه.

6)ظاهرش فقط بار اول مهمه و بعد از اون سازگاری و جنسشه که مهمه.

 .

.

.

امروز وقتی به انگشتم نگاه میکردم که تاول زده بود از انگشت جانم خجالت کشیدم که همچین کفشی رو انتخاب کردم .

امیدوارم هیچکی به خاطر انتخاب کفش اصلی زندگیش(یار جان) از خودش خجالت نکشه...

دوباره باید برم کفش بخرم ولی اینبار بیشتر دنبال جنس خوبم و بعد از اون ظاهر خوب...

 

 

دعا نوشت:دستها به حالت دعا   رو به قبله:

 

  ((خدایا:کفشی خوب و بادوام و برازنده و شیک و سازگار نصیب همه بگردان.الهی آمین))  

 

**در عبارت فوق کفش ایهام دارد و معنای دوم  آن مد نظر است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ  توسط سپیده  نظرات ()

عجب صبری...

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول،

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،

جهان را با همه زیبایی و زشتی،

به روی یکدگر، ویرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که در همسایه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،

نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم،

بر لب پیمانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمان را

واژگون، مستانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

نه طاعت می پذیرفتم،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده،

پاره پاره در کف زاهد نمایان،

تسبیح صد دانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو،

آواره و دیوانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان،

سراپای وجود بی وفا معشوق را،

پروانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی،

تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد،

گردش این چرخ را

وارونه، بی صبرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می دیدم مشوش عارف و عامی، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش،

به جز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،

در این دنیای پر افسانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم؟

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و

تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد!

و گر نه من به جای او چو بودم،

یک نفس کی عادلانه سازشی،

با جاهل و فرزانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

 

**این شعر قشنگ کار آقای رحیم معینی کرمانشاهیه.جدا دمش گرم...

**این روزها پر از حرفای جدیدم اما حرفهایی اند که برای نگفتن اند.خیلی سخته...

+ نوشته شده در  پنجشنبه ٩ مهر ،۱۳۸۸ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ  توسط سپیده  نظرات ()