باز آمد بوی ماه مدرسه...
امروز 31/6/1388 و فردا اول مهر.اول مهری که الان که دانشجوام هیچ معنای خاصی برام نداره.اما یه زمانی برام دنیایی از معنایی بود.اون سالها وقتی آخرای شهریور میشد و یه نفس عمیق میکشیدی اولین بویی که حس میکردی بوی مدرسه بود .بوی کتابهای جلد نشده و دوستای جدید.نمیدونم چرا اون بوهای خوب تو گذر زمان جا موندند.
این روزها دلم برای ذوق و شوق اون روزها تنگ شده.12سال درس خوندم اما دوران دبستان رنگ و بوش با همه ی دوره ها متفاوته.تو اون دوران یکرنگی و صداقت بچگانه موج میزنه.
فکر نکنم هیچکی اون دوران رو فراموش کنه .من که قشنگ یادمه.خریدن مانتو شلوار و وسایل مدرسه چه لذتی داشت. دو هفته مونده به شروع مدرسه میرفتیم خرید مانتو شلوار و تا اول مهر هر روز میپوشیدمش و خودم رو تو آیینه نگاه میکردم و کلی ذوق میکردم.مانتو شلوار طوسی مقنعه سفید که مامانم دورش رو گلدوزی کرده بود و کوله صورتی.(ا لبته خرید قانون داشت:یک سال در میان).بعدش خریدن لوازم تحریرو لیوان و صابون و چیدن منظم توی کیف.ولی همون اول مهر کیفم مرتب بود و بعد از اون تبدیل میشد به کمد آقای ووپی(به قول مامانم).تا آخر مدرسه هم لیوانم دست نخورده باقی میموند.آب خوردن با دست لذت دیگه ای داره خداییش.این ذوق و شوقا ادامه داشت تا میرفتم مدرسه.
یادش بخیر زنگای تفریح. چه آتیشی میسوزوندیم:
ناظم:سپیده از رو سنگر بیا پایین...
ناظم:خانم عزیز آب بازی نکن...
ناظم:چرا تو راهرو میدوی؟؟...
ناظم:بیا دفتر تا پرونده ات رو بدم(حدودا 4باری خواستند پرونده ام رو بدند زیر بغلم البته همش به طور نمادین...)
مامانم برای زنگ تفریح اول برام میوه تیکه میکرد وتو نایلون میذاشت. وقتی سر کلاس درس در کیف رو باز میکردی بوی میوه تو کلاس میپیچید.زنگ تفریح دوم لقمه ی کره مربا و زنگ سوم پول.همیشه زنگ و تفریح اول و دوم حس بخشندگیم گل میکرد و همه رو بین بچه ها تقسیم میکردم و پولم رو نگه میداشتم تا موقع برگشتن تمرهندی و لواشک غیر بهداشتی بخرم...
وقتی بارون میومد و کنار بخاری مینشستم و مشق مینوشتم چه صفایی داشت.اول مداد سیاه و قرمز رو میتراشیدم تا نوکش تیز تیز شه.هنوز ضرب آهنگ عوض کردن مداد قرمز و سیاه موقع مشق نوشتن تو گوشمه...
همیشه شاگرد اول بودم اما زیاد درسخون نبودم و رابطم با مدرسه زیاد خوب نبود.از مدرسه فقط شلوغ بازی و ذوق و شوقش رو دوست داشتم.یادمه روز اول که از مدرسه برگشتم اولین سوالی که از مامانم پرسیدم این بود که:
من: دقیقا چند روز به عید مونده؟؟
مامانم:دقیقا 5ماه و 29روز
من:اوه ...
.
.
.
.
اوه...چقدر از این عیدها اومد و رفت.ماشااله چه زود بزرگ شدیم.شنبه قراره دانشگاه شروع شه .دلم تنگ شده براش.
ولی همون سرخوشی های گذشته هنوز با منه.هنوزم وقتی اتود و خودکار جدید میخرم ذوق میکنم .زندگی به همین ذوق و شوقه که قشنگه.چقدر سریع لحظه هامون تبدیل به خاطره میشن...
لحظه ها خاطره اند
زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست
خوش خاطره باشی.....
