تیک تاک ساعت تاک تیک تاریخ است

مراقب کتابات باش

آرنجم رو روی میز تحریر میذارم و سرم رو بهش تکیه میدم  و به کتابخانه اتاقم نگاه میکنم.4طبقه بالایی کتابهای پدرمه 2طبقه پایین کتابهای من.به 2 طبقه خودم خیره میشم.نگاهم از طبقه اول  سریع رد میشه چون کتابهای دانشگاهم اونجا هستند و یاد امتحانها میفتم. اما طبقه پایین رو با عشق نگاه میکنم:غزلیات شهریار-شعرهای حمید مصدق-بامداد خمار-خسرو شیرین- یلدا...البته جناب حافظ که پایه تشریف دارند.برای کتابام ذوق میکنم اما جای خالی چند تا کتاب همیشه اذیتم میکنه: کتابای فارسی دبستانم

 

کتابایی که هیچ وقت فکر نمیکردم روزی برام اینقدر عزیز بشن.کتابایی که تا سال درسی تمام میشد از شوق اومدن تابستان پاره پورشون میکردم و کلی ذوق میکردم.چقدر دلم برای داستاناش تنگ شده.

دلم تنگ شده برای کوکب خانم که همیشه مهمان ناخوانده داشت و ماست و پنیر رو خودش درست میکرد.چه کدبانویی بود.سفرشو یادت میاد؟؟چقدر ساده و صمیمی بود و دورتادورش مهمان نشسته بود.

دلم برای کبری تنگ شده.آخ که وقتی کتابشو رو زیر درخت جا گذاشت و کتابش خیس شد چقدر از دستش حرص خوردم ولی دیگه بعد از اون تصمیم میگرفت در حد المپیک و تیم ملی.

دارم تو ذهنم مرور میکنم...آها ..چوپان دروغگو.شاید هیچ وقت تصورشو نمیکرد برای یه دروغ اینهمه مشهور شه و نسلش اینقدر گسترش پیدا کنه.انصافا همگی با هم دستشو از پشت بستیم.

دلم برای دهقان فداکار میسوزه شاید با اون کارش میخواست روح فداکاری هیچ وقت از بین نره و برای بقیه الگو باشه اما نمیدونست راه چوپان خان راحت تر و جذاب تره.

چقدر کتابای پرباری بود.دو کاج رو که حتما یادته؟؟

چقدر به اون درخت بدجنسه فحش دادم اما وقتی((آن کاج سنگدل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند ))دلم خنک شد.

حسنک چه بچه ی خوبی بود.از حیوانات مراقبت میکرد و کلی به زبان بسته ها میرسید.

 

چقدر بعضی داستانها و شعرهاش تو ذهنم روشن و واضحه.

اونقدر واضح که حتی هنوز هم وقتی بوی باران میاد و بعد از اون نم نم باران شروع میشه یاد:باز باران با ترانه...می افتم و چقدر دلم تنگ میشه برای اون روزا....

 

با مرور این قصه ها تمام خاطرات دبستانم جلوی چشمم رژه میره و من با خودم میگم کاش یکی از اون کتابارو نگه میداشتم

 

دوباره نگاهی به کتابای دانشگام میندازم با خودم فکر میکنم واقعا یه روزی دلم برای این کتابا تنگ میشه؟؟

 

کتاب آنالیز رو برمیدارم و با دقت نگاش میکنم.گوشه ی جلدش تا شده آروم بازش میکنم و سر جاش میذارم.مطمئنم این کتاب چند سال بعد پلی میشه برای رسیدن به خاطرات الآنم...

 

به خودم میگم: مراقب کتابات باش ...

+ نوشته شده در  دوشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ  توسط سپیده  نظرات ()

دستهای سردم را بگیر...

امروز صبح بیرون کار داشتم و طبق معمول تا پام رسید به کوچه شروع کردم شعر کوچه رو زمزمه کردن

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم....نگاهم به مغازه ی شلوغی افتاد که داشت قند و شکر کوپنی میداد.تو اون شلوغی چشمم به  پیرزنی افتاد که قند و شکر و با یک دستش گرفته بود و عصاش رو با یه دست دیگه.کمرش تا شده بود و به سختی راه میرفت.نگاهی به من کرد و گفت:دخترم پیر شی...سریع رفتم طرفش و زنبیل رو از دستش گرفتم زبری دستش رو دستم کشیده شده.نگاهی به دستش کردم چروکیده بود.نمیدونم چرا اون لحظه دلم خواست که دستشو بگیرم

 

_مادر جان دستتو بده من کمکت کنم

_ننه تو چرا اینقدر دستت سرده.مثل دست میت میمونه

_مادر جان طبیعت بدنم اینجوریه همیشه دست و پام سرده

 

شروع به حرف زدن کرد.از عروسش از پسرش از بی غیرتی نوه اش که کمکش نمیکنه و مجبوره خودش بیاد قند و شکر بگیره ...دستاش چقدر گرم بود.داشت برای من دعا میکرد و من همش به نیم رخ صورتش نگاه میکردم داشتم تصور میکردم وقتی جوان بوده چه شکلی بوده.اما خیلی سخت بود تصورش.تمام صورتش رو چین و چروک پر کرده بود.آرام پا به پاش راه میرفتم .داشتم فکر میکردم وقتی یه دختر جوان بوده با هزار ناز و آرزو به همچین روزایی فکر میکرده؟؟من که اصلا دوست ندارم به اون دوران فکر کنم .دوران سختیه.

 

چه دعاهایی برام میکرد:ننه الهی پیر شی   الهی عاقبت به خیر شی    الهی خوشبخت شی 

چقدر دعاهاش به دلم مینشست اون دعا میکرد ومن تو دلم آمین میگفتم.حس میکردم دعاهاش مستجاب میشه از ته قلبش میگفت.خواستم بگم مادر جان من بدبخت شهریور امتحان دارم دعا کن همه رو نمره خوب بگیرم اما خجالت کشیدم وسط این همه دعای قشنگ این حرفو بزنم.

 

دستشو از دستم جدا کرد نگاش کردم.

 

_ننه راه من این طرفیه(با دستش به سمت راست اشاره کرد)

 

چقدر زود رسیده بودیم سر کوچه.یه پسر 10-12 ساله با دو چرخه اش داشت میرفت .صداش کردم.آی آقا پسر کمک کن این زنبیل رو برای خانم ببر.دوباره برام دعا کرد...

آرام آرم شروع به راه رفتن کرد.قدش کاملا تا شده بود.تو اون لحظه از اینکه همیشه اینقدر راست و محکم راه میرفتم از خودم بدم اومد.

 

تو ماشین نگاهی به دستم انداختم یاد دستهای چروکیده و زبر و گرمش افتادم.دستم رو آرام روی صورتم کشیدم گرم گرم بود...

 

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۸ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ  توسط سپیده  نظرات ()

گاهی دوست دارم پایتخت نشین باشم!!

تو جزءکدوم گروه ای؟؟گروهی که از شهر خودشون فراری اند و عشق پایتخت اند یا گروهی که به شدت وابسته و دوستدار شهر خودشون هستند و کلی بهش افتخار میکنند؟؟

 

 

من جزء گروه دومم و همیشه به کرمانشاهی بودنم افتخار میکنم و به شدت عاشق شهرم هستم.

شهری که کافیه از پشت بوم خونت یه نگاهی بهش بندازی تا ببینی که چقدر قشنگ دور تا دورشو کوه  فرا گرفته.

شهری که  هروقت بیش تر از 1 هفته ازش دور میشم دلم براش یه ذره میشه.

شهری که معروفه به شهر((رنگ و دنگ و سنگ))

رنگ:برای تنوع رنگ لباس

دنگ  (به زبان کردی یعنی صدا):برای موسیقی

سنگ:برای کوهستانی بودن و طاق بستان و بیستون

شهری که یه روز تعطیل به هر طرفش که بخوای بری میرسی به یه منطقه سرسبز و چشمه و رود

شهری که وقتی تو ترافیک تهران و هوای آلودش گیر میکنی قدرشو بیشتر میدونی

 

اما من در سه مورد خاص واقعا دلم میخواد که پایتخت نشین باشم:

 

1)جشنواره فیلم فجر:آخ که چقدر حسودیم میشه به اونایی که هیچ سالی جشنواره رو از دست نمیدن و ما فقط از طریق روزنامه و تلوزیون دنبال میکنم و همی حرص میخوریم

 

2)نمایشگاه کتاب:تا حالا دو بار خواستم با دانشگاه برم اما نشده .ای روزگار...

 

3)کنسرت:همین دیشب تو روزنامه خوندم که هنگامه اخوان چند روز دیگه کنسرت داره و من چقدر دوست دارم این کنسرت رو برم یا چند سال پیش کنسرت همنوا با بم استاد رو یا...اما چه کنم که بسته پایم؟؟؟

 

یه ضرب المثل کرمانشاهی میگه:((جوان مرگش نباشه))و یه ضرب المثل دیگه هم میگه:((ناراحتی برای نداشته ها یعنی از دست دادن داشته ها))پس ما نتیجه میگیریم امروز عصر یه سری به طاق بستان بزنیم و از هوای توپش و سرسبزیش لذت ببریم و کلی برای شهر عزیزمون کیف کنیم.

 

 

 

پ ن1:خیلی ها از لهجه کرمانشاهی ایراد میگیرند و سعی در پنهان کردنش دارند اما من فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم که به لهجه ام بسی افتخار میکنم.

پ ن2:هر جای ایران که هستی به شهرت افتخار کن چون هیچ جا زاد گاه آدم نمیشه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸۸ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ  توسط سپیده  نظرات ()

جوراب سفید پوشیدن یا نپوشیدن مسئله این است!!!

تا حالا شده یه چیز خیلی کوچیک و جزئی و حتی گاهی خنده دار که شاید برای هیچکی مهم نباشه برای تو یه مسئله مهم بشه؟؟؟

تو رو نمیدونم ولی یکی از این مسائل کوچیک برای من مهم شده:رنگ جوراب!!!

 

 

نمیدونم از کی ولی از وقتی که یادم میاد همیشه نسبت به این موضوع حساس بودم.شاید مسخره به نظر بیاد ولی برای من خیلی مهمه.خودم که همیشه اسپرت سفید می پوشم اما رو دیگران هم به شدت حساسم.شاید باورتون نشه اما وقتی مهمان داریم بعد از سلام و احوالپرسی به اولین چیزی که نگاه میکنم جوراب افراده.خدا نکنه این وسط آقایی جوراب زرشکی  سبز یا قهوه ای(اه اه اه...)پوشیده باشه اصلا حالم یه جوری بد میشه.

به خدا به نظر خودمم خنده داره اما نمیدونم چرا و از کی این موضوع برام همه شد.فکر میکنم جوراب سفید پوشیدن یه رابطه مستقیم با شخصیت افراد داره.نمیدونم درسته یا نه ولی برام یه باور شده.

تو دانشگاه خیلی جالب.همیشه سعی میکنم سر کلاس ردیف جلو بشینم چون وقتی عقب میشینم نا خودآگاه نگاهم می افته به جوراب بچه ها و اگه این وسط یکی جورابی از اون رنگایی که بالا گفتم پاش باشه دیگه درس اون ساعت فرت...البته اساتید محترم از این قضیه مستثنی نیستند.

حتی تو برنامه های تلوزیون هم به این مسئله حساس شدم.خودمم خندم میگیره.(میدونم دوست عزیز داری پیشنهاد میکنی به یه روانپزشک مراجعه کنم ولی دیگه خیلی دیره...)

آخه دوستان سفید رنگ به این قشنگیه و نماد پاکیزگیه بیایید همه با هم جوراب سفید بپوشیم تا کسانی مثل من(البته اگه هستند بگویند)این همه رنج نکشند.

اما خیلی جالبه وقتی رو یه موضوعی حساس میشی افرادی که سر راهت قرار میگیرند دقیقا عکس اون چیزی اند که تو روش حساسی.به همین خاطر تصمیم کبری گرفتم که این موضوع رو به طور جدی با خود خویشتن حل کنم.امیدوارم موفق بشم...

(من میتونم...)

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸۸ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ  توسط سپیده  نظرات ()

به کجا چنین شتابان؟؟!!!

فرصتی نمانده است

                      بیا همدیگر را بغل کنیم

فردا

        یا من تو را میکشم یا تو مرا

 

همین چند سطر

               دنیا به همین چند سطر رسیده است

 

به این که انسان

                    کوچک بماند بهتر است

به دنیا نیاید بهتر است

 

اصلا

          این فیلم را به عقب بر گردان

 

آنقدر که پالتوی پوست جلوی ویترین

                 پلنگی شود که می دود در دشت های دور

آنقدر که عصاها

      پیاده به جنگل برگردند و پرندگان دوباره به زمین    

 

نه!!

           به عقب تر برگرد

بگذار خدا

                دستهایش را بشوید

در آیینه بنگرد

                    شاید تصمیم دیگری گرفت...

پ ن1:خداییش خدای ما خوب تحملی داره.که هنوز از ما ناامید نشده

کافیه نگاهی به صفحه ی حوادث روزنامه ها بندازی.کار دیگه ای مانده که ما اشرف مخلوقات نکنیم؟؟

 

پ ن2:بیا من و تو هم یک کمی به عقب برگردم.راضی هستیم؟؟خدامون

راضیه از ما؟؟اطرافیانمون چی؟؟کجا داریم میرم با سرعت نور؟؟

 

پ ن3:خدا کنه حالا حالا صدای گریه ی نوزاد به گوشمون برسه.

 

 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸۸ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ  توسط سپیده  نظرات ()

فرهنگ تاکسی نشینی

امروز با یکی از دوستام قرار داشتم تا جزوه هامو ازش بگیرم .طبق معمول دیر از خواب بیدار شدم.هول هولکی حاضر شدم و زدم بیرون.10 دقیقه ای طول کشید تا تاکسی گرفتم.پشت کسی  ننشسته بود.کمی بعد از من یه دختر ه کنار من نشست و چند دقیقه بعد یه مرد کنار دختره سوار شد.داشتم از پنجره بیرونو نگاه میکردم و اصلا حواسم نبود.یهو دیدم دختره همش خودشو جمع و جور میکنه و به من نزدیک میشه.من که رسما چسبیده بودم به در ماشین.نگاهی به دختره کردم قیافش کلافه بود از من عذر خواهی کرد.نگاهی به مرده  کردم.بی شخصیت انگار که خونه ی عمشه پاهاشو به اندازه ی عرض شانه باز کرده بود و با قیافیه ای مصمم به جلو نگاه میکرد.خجالت هم نمیکشید.من و دختره تو یه نصفه جا نشسته بودیم  و اون تو نصفه ی دیگه.صورتشو برگردوند و یه نگاهی به ما انداخت و راحت تر نشست.واقعا حالم بد شد .نمیتونستم بی شرمی رو تا این حد تحمل کنم.

دختره محکم و بلند گفت:آقا درست بشین

مرده با لهجه ی غلیظ کرمانشاهی:من از ای درست تر نمیتانم بشینم خودت درست بشین و زیر لب شروع به غر و غر کرد.

راننده ی بیشعور هم گفت:خانم چرا حرف الکی میزنی این آقا به این محترمی.دیگه نتونستم تحمل کنم.بلند گفتم:شما از کجا فهمیدی این آقا محترمه؟اگه محترم بود مثل آدم می نشست

مرد خواست یه چیزی بگه که من و دختره با هم گفتیم نگهدار.

پولو پرت کردم طرف راننده و پیاده شدم.یا اینکه دیرم شده بود اما می ارزید.اون لحظه حس کردم شخصیتم به عنوان یه دختر داره لگدمال میشه و باید ازش دفاع کنم .دختره صداش میلرزید .دلم براش سوخت از من تشکر کرد و رفت.

دلم برای خودم برای دختر بودنم سوخت که حتی تو تاکسی بازم این ماییم که قشر آسیب پذیریم.

حسابی دیرم شده بود .دوباره تاکسی گرفتم اما این دفعه جلو نشستم و کرایه دو نفرو دادم اما به آرامشش می ارزید.آرامشی که از عدم وجود یه بی شخصیت به وجود میاد.

بعضی وقت ها اینقدر از این آدما پیدا میشه که وقتی یه مرد تو تاکسی کنارت مودب و متین میشینه دوست داری ازش تشکر کنی.بهش بگی مرسی که مثل یه آدم کنار من نشستی نه مثل یه حیوان(البته صد رحمت به حیوان)

 

 

من بر آنم که در این دنیا

                                خوب بودن به خدا

سهل ترین کارست و نمیدانم

               که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است

و همین درد مرا سخت می آزارد

 

 

پ ن1:کاش به جای این همه صحبت دربا ره ی فرهنگ آپارتمان نشینی کمی درباره ی فرهنگ تاکسی نشینی صحبت میشد

 

پ ن2:البته اندکی از آقایون این طوری اند سوء تفاهم نشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۸ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ  توسط سپیده  نظرات ()