تیک تاک ساعت تاک تیک تاریخ است

چه کیفی میده...

چه کیفی میده وقتی خسته و کلافه تو تاکسی نشستی و تو دلت داری به زمین و زمان فحش میدی و بعد از چند ثانیه  راننده ضبط رو که روشن میکنه صدای طالب زاده میپیچه تو تاکسی:همه چی آرومه  من چقدر خوشحالم   پیشم هستی حالا   به خودم میبالم...

چه کیفی میده وقتی هنوز که هنوزه میری طبقه پایین که از مادربزرگت خداحافظی کنی و بری دانشگاه یه اسکناس ١٠٠ تومنی یا ٢٠٠ تومنی میذاره کف دستت و میگه روله جان یه آدامسی چیزی برای خودت بخر و تو اون اسکناس رو با تراول عوض نمیکنی...

چه کیفی میده وقتی تو یه جمعی نشستی و مشغول حرف زدنی یهو یکی دستاشو میذاره روی چشمت و هیچی نمیگه و وقتی دستاشو به زور از رو چشمت برمیداری و برمیگردی و نگاش میکنی دلت قنج میره...

چه کیفی میده وقتی دمدمای صبحه و از سرما تو خودت جمع شدی و تو دلت داری دعا میکنی که کاش یکی یه پتو روت بندازه فورا دستای مامانت رو حس میکنی که پتو رو تا گردنت بالا میکشه...

چه کیفی میده وقتی داری کیفای قدیمیت رو جمع و جور میکنی از جیب هر کدوم یه اسکناس پیدا میکنی که مجموعش میشه ٨٠٠٠تومن(اینو همین ۵ دقیقه پیش کشف کردم خیلی کیف داد)

چه کیفی میده وقتی شبا ساعت ٢و٣بیخوابی به سرت میزنه پاشی بری با ماست کیسه ای و شوید برای خودت دوغ درست کنی و بعد بریزیش تو یه کاسه ی آبی و دو تیکه یخ بندازی توش و با لذت بخوریش...به به...بعد بری تخت بخوابی تا ساعت٩...

چه کیفی میده وقتی عصرها که دلت میگیره بری بشینی رو پشت بام و دعای عهد رو با اون صدای منحصر به فرد گوش کنی و به غروب خورشید نگاه کنی...

چه کیفی میده که تو این فضای مجازی بزرگ یه صفحه کوچیک داشته باشی که هروقت هرچیزی که دلت خواست توش بنویسی....

+ نوشته شده در  جمعه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۸ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ  توسط سپیده  نظرات ()

من درد تو را ز دست آسان ندهم...

ساعت تقریبا  ۵ رسیدیم خونه.طبق عادت همیشگی میشینم رو مبل کنار تلفن و شروع میکنم به چک کردن شماره ها.چند از بچه ها که میدونستند امروز میام زنگ زدند ولی من همش دنبال شماره تو میگردم که نیستش...شماره خونتون رو میگیرم اولین بوق که میخوره موبایلم زنگ میزنه و بعدشم جمع و جور و شام هم که مهمان بودیم.ساعت تقریبا ١٢ بهت اس ام اس میدم و حالت رو میپرسم و برای فردا باهات قرار میذارم که ببینمت اخه ١۶ روزه  که ندیدمت...منتظر میشم تا جواب بدی...ساعت ١٢:٣٠که هنوز جواب ندادی...با لرزش گوشی توی دستم از خواب میپرم.ساعت ١:۴است که جواب دادی.اس ام است رو میخونم و میشینم تو رختخوابم و دوباره میخونمش نمیدونم دیشب چند بار خوندمش.جرات ندارم ازت دیلش رو بپرسم.میترسم اون جوابی رو بدی که فکرش از دیشب تا حالا منو داغون کرده.صبح که بیدار میشم بازم میخونمش.تمام جرات و خسارتم رو جمع میکنم و ازت میپرسم.وتو تا الان که ساعت ۵:۵٠ است جواب منو ندادی.هر چقدر با خودم کلنجار میرم که بهت زنگ بزنم نمیتونم.

مطمنم که وبلاگم رو میخونی برای همین اینجا نوشتم که حالم رو بدونی...کاش اون اس ام اس رو نمیدادی کاش مثل ١٠٠٠ تا اس ام اس دیگه این یکی هم به دستم نمیرسید کاش زودتر یکشنبه بیاد و ببینمت...

توضیح نوشت اجباری:با توجه به کامنت و اس ام اس های دوستان باید عرض کنم که این پست برای یکی از دوستان عزیز هم جنسم بود نه شخص دیگری.

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸۸ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ  توسط سپیده  نظرات ()

 

به آرامی آغاز به مردن میکنی

             اگر سفر نکنی  اگر چیزی نخواهی

              اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

               اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن میکنی

            زمانیکه خودباوری را در خود بکشی

            وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

             اگر برده عادات خود شوی

            اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

             اگر روزمرگی را تغییر ندهی

            اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

            اگر از شور و حرارت  از احساسات سرکش  

             و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش

            و ضربان قلبت را تندتر میکنند دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

             اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی

             اگر ورای رویاها نروی

        

 امروز زندگی را آغاز کن!!   امروز مخاطره کن !!     امروز کاری بکن!!

                             نگذار که به آرامی بمیری....

**از پابلو نرودای عزیز

**فردا انشااله میرم تهران و تا ٢٨ بهمن نیستم.دقیقا از اون وقتهاست که:یه دلم میگه برم برم یه دلم میگه نرم نرم...ولی خب به بلیطم که نگاه میکنم به این نتیجه میرسم که باید برم برم.(به سلامتی ایشااله)

**یکی از سخت ترین کارهای دنیا ساک بستنه...به خدا!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ  توسط سپیده  نظرات ()

7/11/88

چه لطیف است حس آغازی دوباره

            و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس

و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن

                      و چه اندازه شیرین است امروز....

  روز میلاد...

               روز تو!!!

                              روزی که تو آغاز شدی...

**این پست رو باید فردا میذاشتم اما چون فردا دسترسی به اینترنت ندارم امروز گذاشتم.

**تولدم مبارک .(تشکر ویژه از دو دوست عزیزی که دو روز زودتر به من تبریک گفتند و کلی منو غافلگیر کردند)

آرزو نوشت:آرزو میکنم در این آغاز دوباره اونی بشم که تو میخوای.کمکم کن...

+ نوشته شده در  سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۸ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ  توسط سپیده  نظرات ()