روزهای بغض آلود...
*ساعت 1 شبه. دارم بادبادک باز رو میخونم .هر چی بیشتر جلو میرم بغضم بیشتر میشه.تلخه و دوست داشتنی .مامان طبق معمول هرشب میاد و میگه :پنجره ها رو موقع خواب ببند هوا سرده سرما میخوری چراغم تا دو و سه روشن نذار چراغ مطالعه بزن شب بخیر. اینا رو سریع میگه و میره.صفحه 105کتاب...من سرم رو از پنجره کردم بیرون و گریه...
*از اون اول بچگی هم یه جور خاصی دوست داشتم.از همه هم شنیدم که تو هم از اول بچگیم منو یه جور دیگه دوست داشتی.یه جوریه که وقتی تلفنی هم سلام و احوالپرسی میکنیم دوست داشتنت رو حس میکنم.یه چیزی ورای دوست داشتنه عمو و برادر زداه.امروز وقتی گفتی افسردگی کردی تمام وجودم بغض شد...
*سحر و فاطیما دارند برمیگردند تهران .مامانیا با سحر میرند فرودگاه.طبق معمول من نمیرم.بدم میاد از بغض و گریه توی جمع.
*خانه عمو کوچیکه بودی تازه برگشتی.سریع میام طبقه پایین .دلم تنگ شده برات.میشینیم به درد و دل کردن. برام از بدختی زنی میگی که پله های آپارتمان عمو اینا رو تمیز میکنه...با هم اشک میریزیم...
*1 سال و یک ماه از رفتنت میگذره و هنوز که هنوزه هیچکی باورش نمیشه.مثل هر شب برات فاتحه میفرستم و میخوابم.تمام شب خواب مراسمت رو میبینم که توش نبودم و به اندازه ی این یک سال و یک ماه اشک میریزم...
*همه چی آرومه...
